کانون قاسم بن الحسن علیه السلام

یادمان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم
ذکر کاشی های باب المجتبی"یا قاسم" است

پیوندهای روزانه

فاطمه می خواهد وصیت کند و چه کسی بهتر از دختر بزرگش...

دختری که سالهای بعد همه مصیبتها را می خرد و او را ام المصائب می نامند

تو مپندار که زینب دختری سی یا چهل سال است!

نه!

زینب دختری چهار ساله است که می خواهد وصیتهای مادرش را بشنود:

دخترم بشین کنارم.اول می خواهم دعا کنم اما زحمتی برایت دارم.می خواهم برای دعای من آمین بگویی!خدایا چه خبر است؟مادرم چه درخواستی از خدا دارد؟زینب در فکر بود که شنید مادر شروع به دعا کرد!:

اللهم عجل وفاتی سریعاً   (بحارالانوار 43 /177)

خدایا چه کرده اند که یک مادر 18 ساله آرزوی مرگ کند؟

مادری که صاحب چهار فرزند باشد آیا می تواند از فرزندان خود دل بکَند؟

با دخت پیغمبر چه کرده اند که مرگ را بهتر از زندگی می داند؟

 

دانی که چرا سرشک محبوس علی است؟
یا آه چرا به سینه مأنوس علی است؟
یک مرد نبوده است بگوید نامرد
این زن که تو میزنی ناموس علی است
  • کانون فرهنگی هنری قاسم بن الحسن(علیه السلام)

نظرات (۷)

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی‌قرار توایم
اگرچه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی‌کرانه توست
«کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید . . .
سنگی پاکی خود را حفظ می کند
سنگی دیگر غرق در الودگی هاست
انگار از پاکی سنگ ها هم دنیایی دارند ،
اولش خبری نیست
اب رودخانه از هردو میگذرد
تقصیر رودخانه نیست
تقصیر اون نیست که سنگی پاکتر از همیشه می شود و سنگ دیگر فقط پاک میشود
خاک چه دردی دارد
با چه خون جگری ذره ذره اش رابه خدا بخشید و خدا انسان را پدید اورد
خاک غمگین بود اما امیدوار .................امیدوار به رشد تعالی انسان
چه کردیم با امانت خاک ؟؟؟؟؟
خاک باورش نمی شود
ذزه ذره اش را پاک تحویل خدا داد
و حالا هستند کسانی که الوده به خاک باز می گردد
ساده لباس بپوش، ساده راه برو,
اما در برخورد با دیگران ساده نباش,
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند, برای درهم شکستن غرورت
آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده خدا را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری

میخواهم بدانم...

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی
به نام اوکه...
نیازی به تعریف ندارد...


خدا یا هر چه را دوست داشتم از من گرفتی

به هر چه دل بستم دلم را شکستی

به هر چیزی عشق ورزیدم آن را زایل کردی

هر کجا قلبم ارامش یافت تو مضطرب و مشوشش نمودی .

هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت تو آواره ام کردی

هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمودی....

تا به چیزی دل نبندم وکسی را به جای تو نپرستم

ودر جایی استقرار نیابم

و به جای تو محبوبی ومعشوقی نگیرم

وجز تو به کسی دیگری وجایی دیگری ونقطه ای دیگر آرامش نیابم

فقط می خواهم تو را بخوانم تو را بجویم وتو را پرستش کنم .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی