کانون قاسم بن الحسن علیه السلام

یادمان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم
ذکر کاشی های باب المجتبی"یا قاسم" است

پیوندهای روزانه

راستش اولین باری بود که واسه ی تحقیق از شهید اقدام می کردم. پیش خودم می گفتم اینهائی که می رن پیش خانواده های شهدا چه سؤال هائی می پرسن و چطوری می پرسن و ...؟
آخر سر دل و به دریا زدم و رفتم پیش یه مادر شهید که هم خودش و هم بچه هاش، سید بودند."شهیدان سید ابوالفضل و سید اصغر سید فتاحی" . با هم صحبت کردیم و قرار شد به خونه شون برم.

روز موعود فرا رسید. با چند نفر دیگه رفتیم در خونه شون اما هرچی در زدیم کسی در رو  باز نکرد. ظاهرا بنده ی خدا قرارمون و فراموش کرده بود. مثل بعضی وقتا که ما شهیدامون و فراموش می کنیم ......
یکی از بچه ها گفت اشکالی نداره بریم خونه ی شهید سنمار(senemar).


مادرش تنها زندگی می کنه رفتیم و باز زنگ زدیم باز کسی در و باز نکرد. باز رفیق ما پیشنهاد داد بریم خونه ی یکی دیگه "شهید مرتضی شاهنگی" مادرش گفت مهمان داریم. نرفتیم. یک کم دلم شکست.
هیچ شهیدی ما را به خونه ش راه نداد....
نا امید از همه جا رفتیم حسینیه. نماز که تمام شد دیدم یکی از خانمای مسن که همیشه به حسینیه می یومد و ما در حد یه سلام و علیک با هم ارتباط داشتیم اومد جلو  و با همون لبخندی که همیشه رو لبش است گفت شرمندم که اومدید و من نبودم. فهمیدم به گوشش رسیده که رفتیم و پشت در موندیم. مادر شهید سنمار بود. گفت همین الان باید بیاید خونه مون. گفتم حاج خانم آخه الان شبه. صبح می آئیم. گفت نمی شه بچه هام نمی ذارن من تو خونه تنها باشم می یان من و می برن خونه شون.الان باید بیائید. قبول کردیم.
تا برسیم به خونه تعریف کرد که تازه 4 ساله به این محل اومده و قبلا روبروی باغ غدیر زندگی می کردن و خونه ی بزرگی داشتن. گفت 6 سال پیش که آقای سنمار به رحمت خدا رفت خونه را فروختم و بین بچه ها تقسیم کردم. بعد یه خونه خریدم تو این محل و  اومدم اینجا واسه اینکه اینجا همیشه ی سال روضه ی امام حسین می گیرن و مردم همیشه جویای حال همدیگه هستن. بیخود نبود اسم شهید سنمار واسم آشنا نبود. نگو خونه ی اونها توی این محل نبوده. اما کاری که اون انجام داده مربوط به محل ما هم می شده پس اون متعلق به ما هم هست.
رسیدیم به خونه. چه خونه ی قشنگی.عکس های شهید به همراه عکس های پدرش روی دیوارها نقش بسته بود. حس می کردم قبلا هم به این خونه اومدم. حضور شهید را حس می کردم.نمی دونید چه حالی داشتم. انگار فیلم بود.



مامان اقدس-مادر شهید سنمار- مدام می خندید و در تکاپوی پذیرائی بود و قربون صدقه می رفت. به محمد هادی می گفت بخور عزیزم. بخور قربون قد و بالات.



اون هم چه ذوقی می کرد.رفت پیش عکس شهید و گفت که ازش عکس بگیرم



مامان اقدس شروع کرد به تعریف کردن. گفت 4 تا پسر و 4 تا دختر داشتم که الان یکیشون شهید شده.

محسن خیلی پسر خوبی بود. سرباز بود که شهید شد. سرباز ارتش.محل خدمتش قصر شیرین- سرپل ذهاب بود. وقتی شهید شدتازه عقد کرده بود. دیدم الانه که دلش بشکنه گفتم از خواستگاریش بگید. دوباره خندید. انگار همین دیروز رفته خواستگاری. گفت محسن نمی خواست زن بگیره چون سنش کم بود ما همه ی بچه ها را تو سن کم فرستادیم خونه ی بخت. چه پسرها را چه دخترها را. خلاصه باباش گفت باید زن بگیری. دختره یزدی بود. رفتیم یزد و نامزدشون کردیم. وقتی مراسم خواستگاری تمام شد دائی دختر پیشنهاد کرد زود عقد کنند. عقد کردن. محسن و نورسته.

مامان اقدس می خندید و تعریف می کرد. می گفت پسرم مثل باباش زن ذلیل بود. ما هم خندیدیم..

می گفت مرخصی که می یومد می رفت راه آهن پیش بابای نورسته و کمکش می کرد. راستی برم دفترش و بیارم. نامه هاش پیش نورسته است. عکس هاش هم پیش بچه هامه فقط همین چندتا عکس باقی مونده که زدم به دیوار.


دفتر رو که آورد ورق زدم


از آموزش هائی که تو ارتش داده بودن بگیر تا چک نویس نامه هائی که می فرستاد توی دفتر بود.

خیلی از نوشته ها دیگه قابل خوندن نبودند چون ظاهرا دفتر توی آب افتاده بوده.


دفتر رو ورق زدم وسط دفتر یه نامه نوشته بود. مامان اقدس گفت نامه را بخون. من شروع به خوندن کردم و او شروع به گریه.....


نامه که تموم شد مامان اقدس گفت بمیرم واسه بچه ام. سربازیش تموم شد به باباش گفت تا جنگ هست من تو جبهه می مونم.روزی که شهید شد یه هفته بعد ایران قطعنامه را پذیرفت....

می گفت تیر درست توی قلبش خورده بوده....گفت من حال خودم و نمی فهمیدم....گفت از یزد 2 تا اتوبوس آمده بودند....

گفت ما موندیم و نورسته یادگار محسن...

گفت مش رجبعلی-پدر شهید سنمار، چون در ماه رجب به دنیا آمده این اسم و روش می ذارن- گفت عروسم عین دخترمه.....

دلمون نیومد نورسته را هم از دست بدیم...باز نورسته عروسمون شد. با برادر محسن ازدواج کرد. الان هم سه تا بچه دارن. همه تحصیل کرده.

دفتر به انتها رسید. دیدم در تمام صفحات نوشته شده محسن و نورسته....

در صفحه ی آخر محسن و نورسته یکی شده بودند...

 


پیش خودم گفتم محسن نورسته قشنگ تره ....چون محسن، نورسته بود که شهید شد.....  

از ارتش واسه ی شهادتش یه نامه نوشته بودن و تبریک گفته بودن... 


حرفام تموم شده بود. دیگه نمی دونستم چی باید بگم به مامان اقدس گفتم کنار عکس محسن بایسته تا عکس بگیرم


هر دو مقدس بودند یکی جانش رو داده بود و دیگری هم ...باز جانش رو داده بود...سرمایه ی زندگیش رو داده بود....

مامان اقدس واقعاً مقدسه..دیگه هر وقت برم حسینیه یادم می مونه که خیلی هائی که کنارم نفس می کشن و راحت بی خیال اون ها می شم یه روزی بی خیال جانشان شدند تا جان من و جان ما حفظ بشه...

در راه برگشت یاد شعر محسن افتادم که آخر نامه ش نوشته بود

هرچه می خواهی بگو اما فراموشم نکن

شمع قلبم را بسوزان و فراموشم نکن

 



  • کانون فرهنگی هنری قاسم بن الحسن(علیه السلام)

مادر شهید

محسن و نورسته

شهید محسن سنمار

مامان اقدس

خانواده شهید

نظرات (۲)

  • واحد فرهنگی نوجوانان امامزاده باقر (علیه
  • سلام ضمن قبولی طاعات و عبادات شما به روزم با (تعیین ولایت علی(ع)در غدیر نبود) منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم.
  • واحد فرهنگی نوجوانان امامزاده باقر (علیه
  • سلام ضمن قبولی طاعات و عبادات شما به روزم با (نشانه‌های بندگان خوب خدا ) منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی